حق با شماست

۹ فروردین ۱۳۹۷کد مطلب: 007
سلسله خاطرات تبلیغ دین در ساحل

سلسله خاطرات تبلیغ دین در ساحل

قسمت پنجم:

با همسر و فرزندش روی تختی کنار ساحل نشسته بودند؛ همسرش مدام و با استرس به او می گفت:
بیخیال، ول کن، واسه خودت شر درست نکن

بالاخره طاقت نیاورد و با صدای بلند من را مخاطبش قرار داد و گفت:
حاج آقا یه لحظه بیاید اینجا

به سمت تختی که بر آن نشسته بودند رفتم وقتی رسیدم با عصبانیت شروع کرد به حرف زدن:
چی میخواین از جون این مردم؟
چرا آزادشون نمیذارین؟
چرا نمیذارین راحت باشن؟

چند دقیقه ای همینطور با صدای بلند ادامه داد، حرفهایش که تمام شد به او گفتم: اهل کجایی؟
گفت: تهران
گفتم: چند روز است که اینجا آمدید؟
گفت: دو روز
گفتم: شما به همراه خانواده ات دو روزی می شود که آمده اید ساحل بابلسر تا از دریا لذت ببرید اما من و دوستانم که از اهالی همین شهریم و از بچگی کنار دریا بزرگ شدیم حق نداریم اینجا باشیم و از دریا لذت ببریم؟!

وقتی این را شنید فقط یک جمله گفت:
معذرت میخوام، حق با شماست…

به قلم: مهدی غلامرضاپور