من از شما آخوندها بدم می آمد

۱۲ فروردین ۱۳۹۷کد مطلب: 011
سلسله خاطرات تبلیغ دین در ساحل

سلسله خاطرات تبلیغ دین در ساحل
قسمت هفتم:

بعد از اجرای برنامه ی شاد و متنوع و کلی خندیدن مردم و لذت بردن آنها از برنامه دیدم مادری حدودا ۶۰ ساله با چشمانی پر از اشک آمد به سراغم و گفت فقط شما را به خدا حلالم کنید و همینطور گریه می کرد.
گفتم: چه شده مادرم؟
در حال گریه گفت: خدا لعنت کنه شوهرم را!!

می گفت از ۱۸ سالگی با او ازدواج کردم و شخص بسیار متدین و اهل مسجد و نماز اول وقت هست و از وقتی که با او ازدواج کردم فقط یک سفر رفتیم و آن هم به خانه ی خدا بود به خاطر اینکه مستطیع شده بودم و پول آن سفر را هم خودم دادم ولی مدت مدیدی است که از اسلام و روحانیت بیزارم چون هیچ شادی و تفریحی در زندگی خودم ندارم و همسرم در هرجایی که باشد فقط به فکر رفتن به مسجد و رسیدن به نماز جماعت مسجد است، آن هم فقط مسجد شهر خودش؛ فلذا ما هیچ وقت از شهرمان خارج نمی شویم.

الان هم که من آمدم به ساحل بابلسر فقط به اصرار دخترم و دامادم بود که اینجا هستم و شاید خدا می خواست که بیایم و ببینم کاری که همسر من در طول این همه سال در زندگی انجام می دهد فقط سلیقه ی شخصی خودش هست نه حرف اسلام، چون من فکر می کردم شما آخوندها باعث شده اید که همسر من و امثال او که کم هم نیستند دچار این رفتارها شده اند.

خدا از سر تقصیرات من بگذرد، چون من از وقتی که با این همسر آشنا شدم و نوع رفتارهای او را دیدم دوست داشتم از زندگی خلاص شوم ولی حیف که از او دو فرزند دارم.
اما الان فهمیدم که حرف اسلام همین شادی و لبخند بدون گناه است که امروز شما برای مردم آوردید.

به قلم: حامد امامی نژاد